![]() |
![]() |
|
|
"زندگی آتشگهی دیرینه پا بر جاست. ور بیفروزیش رقص شعله اش تا هر کران پیداست. ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست."
این جمله رو یه جا خواندم خوشم اومد اینجا نوشتم اما نمی دونم از کیه؟؟کسی می دونه؟؟؟ انگار هر چی بیکارتری دوندگیتم بیشتره.در واقع بیشتر دور خودت می گردی.تا به حال اینقدر تصمیم گیری برام سخت نبوده......... بیصبرانه منتظرم اردیبهشت تموم شه و بیتا امتحاناتشو بده و باهاش صحبت کنم.کاش این ۱۵ روز باقی مونده زودتر تموم شه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:48 توسط سپیده |
|
|
بوی باران ُ بوی سبزه ُ بوی خاک
شاخه های شسته ُ باران خورده ُ پاک آسمان آبی و ابر سپید برگ های سبز بید عطر نرگس ُ رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست... نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار چرا فقط روزگار؟خوش به حال ما. سال نو مبارک
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 1:41 توسط سپیده |
|
|
۳۰بهمن ۸۷ساعت ۹ سالن دکتر ابوالحسنی
تموم شد. دارم نفس میکشم.بالاخره ساعت دفاع رسید و تموم شد.سبکیشو حس می کنم. دوست داشتم اون لحضه که به پایان رسید فریاد بزنم...........ههووررااااااااااااااااااااااااااااا.............. جدا یه سال و نیم سختی بود تو آزمایشگاه از صبح تا شب. ۱۲ساعت سر پا ایستادن از ۸ صبح تا ۸ شب. یادش بخیر پارسال این موقع ها تو برف و سرما...لوله های دانشگاه از سرما یخ زده بود...واسه زمستون امسال غصه ام شده بودا... خیلی خوشحالم که تموم شده.هر چند خاطرات تلخش بیشتره اما روزهای قشنگم داشتم که دلم براشون تنگ می شه. روزهای اول هیچ وقت یادم نمیره. چه پر انرژی شروع کردم ولی نمی دونستم اولین شرط تو این رشته و واسه پروژه ارشد داشتن شانس نه انرژی.حالا دیگه به شانس ایمان آوردم. آوووووو ....... آخر فروردین و اردوی الموت و پیدا کردن دوستای جدید...اون روزم خدا بهمون رحم کرد سالم به تهران رسیدیم... ولی روزی بود با کلی اتفاقات جورواجور که هنوزم دربارش حرف می زنیم. تو این ۲سال اتفاقات زیادی افتاد که به مرور زمان بعضی هاش خود به خود از یادم خواهند رفت ولی بعضی از اونا رو خودم به دست فراموشی می سپرم و بعضی دیگر همیشه به یادم خواهند موند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اسفند 1387ساعت 12:8 توسط سپیده |
|
|
آنقدر درگیر شدم که خیلی چیزا یادم رفته.امروز تولد وبلاگم بود.خیلی وقت اینجام چیزی ننوشتم.حالا وبلاگم یه ساله شده ولی آیا خودمم یه سال بزرگ شدم؟اصلا بزرگ شدن یعنی چی؟ من به معنی خودم بزرگ شدم شاید بیش از یه سال. تولدت مبارک ارلن مایر. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 17:37 توسط سپیده |
|
|
اگه ازت بپرسن به زندگیت چه نمره ای میدی ُ تو چند میدی؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 13:15 توسط سپیده |
|
|
می دونی بزرگترین درد چیه؟ اینه که نتونی لحظهء حال که سازنده فرداست رو بسازی.مجبور باشی بشینی یه گوشه و گذشتنش رو تماشا کنی و کاری از دستت بر نیاد.
انگاری تو یه زندانی نشستی که درش باز ولی پاهای تو توان بیرون رفتن ندارن. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 11:38 توسط سپیده |
|
|
وقتی خبرش رو خواندم ...
دلم فقط گریه می خواد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 0:30 توسط سپیده |
|
|
هلیا
میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد.کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما.آنها باما گرد یک میز می نشینند ُ چای میخورند ُ می گویندو می خندند.شما را به تو ُ تو را به هیچ بدل می کنند.آنها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند.می نشینند تا بنای تو فرو بریزد.می نشینند تا روز اندوه بزرگ.آنگاه فرارسنده ای نجات بخش هستند.آنچه بخواهی برای تو می آورند حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد و سوگند می خورند که در راه مهر ُ مرگ ُ چون نوشیدن یک فنجان چای سرد کم رنج است.... هلیا ! بار دیگر شهری که دوست می داشتم. نادر ابراهیمی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:7 توسط سپیده |
|
|
آتش بدون دود نمی شود جوان بدون گناه....یک مثل قدیمی ترکمنی.(ابتدای کتاب آتش بدون دود)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:54 توسط سپیده |
|
|
دوست داشتم یه عالمه بنویسم...نیومد ...حسش رو می گم....نه حسش رو که دارم ولی ی ی ی
نمی دونم چه جوری بنویسم... . . . چرا ما آدما حرفهامونو می خوریم؟؟؟؟چرا واسه هم فیلم بازی می کنیم؟؟؟؟چرا می ترسیم؟؟؟؟ چرا با هم رو راست نیستیم؟؟؟؟؟چرا بعضی ها از شکست بعضی های دیگه خوشحال میشن؟؟؟ اصلا چه جوری خوشحال میشن؟؟؟؟ . . . چقدر دلم میخواد الان کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم اینجا بود.....خیلی وقت دادمش امانت چرا برش نمی گردونن؟؟؟؟شاید یکی دیگه برای خودم خریدم. . . نه...... بازم نتوانستم .این همه گفتم ولی انچه که باید میگفتم رو بازم نتوانستم...هیچ وقت نخواهم توانست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 17:23 توسط سپیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 اسفند 1387 آبان 1387 مهر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| پیوندها |
|
قالب ساز |
|
RSS
|