تبليغاتX
ارلن مایر
"من از نهایت شب حرف میزنم
 من از نهایت تاریکی
 و از نهایت شب حرف میزنم

 اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

ویک دریچه که
 از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم."

دیروز ۲۴ بهمن سالروز درگذشت بانوی شعر ایران فروغ عزیز بود.

به اتفاق صبورا رفتیم ظهیرالدوله.گورستانی سرد با قبرهایی پر از فریاد  ُ فریاد تنهایی ُ انگار سالهاست
کسی بهشون سر نزده.
سنگ قبرش ساده و خالی................البته دیروز پر بود از گل و شمع و عود
آدمهای زیادی اومده بودند اما تعداد کمیشون فقط برای فروغ انجا بودن.پسرها اومده بودن به چشماشون
ورزش بدن دخترهام پی امیدی

"من از ریشه های گیاهان گوشتخوار میایم 
و مغز من هنوز
لبریز ازصدای وحشت پروانه ایست
که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا با دستمال تیره قانون می بستند ...  "

دوسش دارم بخاطر صداقتش و بخاطر شهامتش 

روحش شاد ویادش گرامی باد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 14:38  توسط سپیده | 
این روزا دوباره هیوا افتاده به دلم.باهاش حرف میزنم باهاش میخندم.....

کاش حداقل به علامت سوالای ذهنم جواب می داد و می رفت.

فکرش رو هم نمیکردم بی هیچ دلیلی حتی بدون خداحافظی خاطرات چهار سال هم اتاقی بودن

چهار سال با هم زندگی رو تجربه کردن رو این جوری رو حساب حرف دیگران  ُ قضاوت های یک طرفه و

پیش داوری های غیر منصفانه اش فراموش کنه.به این سادگی.

هنوز خاطره اون روز تولدش و جاسوس بازی ما یادمه. چقدر تلاش کردیم نفهمه.

ازش بعید بود.هیوا رو دختری شیطون و شاد  ُ پاک با قلبی بزرگ می شناختم هر چند برخی اصولش با اصول من هم خوانی نداشت که البته طبیعی بود ولی دوستش داشتم برای همین هم کارش رو      نمی توانم توجیه کنم .توی اصول من تصمیم نهایی رو عقلم  میگیره هر چقدر هم که اطرافیان موش بدوانند ولی در نهایت این فکر منه که تصمیم میگیره و اجرا میکنه.

به هر حال امیدوارم هر جا که هست سلامت باشه و شاد . واین نگرانی من براش بیهوده باشه.        

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 19:13  توسط سپیده | 
هر وقت که بخواهم به صدای زندگی گوش کنم چشمامو باز میکنم و گوشهامو محکم میبندم چون گوشهام نمیتوانند راست و دروغ صداها رو از هم تشخیص بدن ولی چشمام میتوانند که ایکاش اونهام نمیتوانستند. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 19:58  توسط سپیده | 
در درونش جنگیست انقدر قوی انقدرجدی که هیچ چیز و هیچ کس جلو دارش نیست.

انقدر که صدای نعرههاشان را با گوشهایش میشنود با سوزش زخهاشان قلبش میسوزد وصدای

نفس نفس زدنشان که از همه بدتر است.

ضربه هاشان از درون به بیرون راه پیدا میکنند و اندامهای ظریف وبی سپرش را به لرزه درمیاورند.

هق هق کودکانشان گویی به گوش هیچ کس نمیرسد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 14:38  توسط سپیده |