![]() |
![]() |
|
|
امسال بهار خانم انقدر یواشکی و بی صدا اومد که هیچکس نفهمید حتی من که خیلی منتظرش بودم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 1:49 توسط سپیده |
|
|
کاش چشمامو باز کنم و ببینم همش خواب بود.خواب خواب.............
کاش میشد یه کم برم عقبتر...ای کاش می شد از نو شروع کرد............. . . . شایدم هیچ وقت شروع نمی کردم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 12:14 توسط سپیده |
|
|
اسم بازی که میاد یاد داداش کوچولوم که الان خیلی وقت از کوچولویش در اومده می افتم.یادش بخیر فرشاد یه ماشین گنده داشت که ظهرهای تابستون با کلی خواهش و تمنا ازم می خواست باهاش بازی کنم. وقتی چشمای درشت و مشکیشو ریز می کرد تا دلمو به دست بیاره حریفش نمی شدم.خلاصه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 19:24 توسط سپیده |
|
|
خدایا قبل از اینکه نعمتی بهم بدی لیاقت داشتنش رو بهم بده .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 10:32 توسط سپیده |
|
|
در پی بهم ریختگیهای روحی اخیرم که فقط وفقط و فقط به خاطر پیش نرفتن کار پروژه ام بود و باعث شد همه رو
تو درد سربندازم ُ ملیکا کتابی بهم معرفی کرد به نام قانون جذب نوشته شده توسط مایکل لوسیر و ترجمه نفیسه معتکف. اولش صحبت های استاد جان بعدش هم خواندن این کتاب اعتماد به نفس مردم رو دوباره زنده کردن و توانستن با دلگرمی که بهم دادن سرم رو برای یه مدتم که شده شیره بمالن.(منم که ساااده کتاب رو در عرض چند ساعت تمومش کردم) حالا این کتاب راجع به چی بود بماند چون اصلا وقت ندارم فقط اینو بگم که یه چیزی تو مایه کتاب های تا ببینیم جواب میده یا نه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 18:44 توسط سپیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 اسفند 1387 آبان 1387 مهر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| پیوندها |
|
قالب ساز |
|
RSS
|