تبليغاتX
ارلن مایر
دوست داشتم یه عالمه بنویسم...نیومد ...حسش رو می گم....نه حسش رو که دارم ولی ی ی ی
نمی دونم چه جوری بنویسم...
.
.
.
چرا ما آدما حرفهامونو می خوریم؟؟؟؟چرا واسه هم فیلم بازی می کنیم؟؟؟؟چرا می ترسیم؟؟؟؟
چرا با هم رو راست نیستیم؟؟؟؟؟چرا بعضی ها از شکست بعضی های دیگه خوشحال میشن؟؟؟
اصلا چه جوری خوشحال میشن؟؟؟؟
.
.
.
چقدر دلم میخواد الان کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم اینجا بود.....خیلی وقت دادمش
امانت چرا برش نمی گردونن؟؟؟؟شاید یکی دیگه برای خودم خریدم.
.
.
نه...... بازم نتوانستم .این همه گفتم ولی انچه که باید میگفتم رو بازم نتوانستم...هیچ وقت نخواهم توانست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 17:23  توسط سپیده | 
دل آسمون باز شد و یه عالمه بارون ازش ریخت.این بار از شادی.همه فکر می کنن باید علت مهم
و خاصی داشته باشه و هی بهش گیر میدن. خوب علت داره ولی مهم و خاص نیست.علتش رو من میدونم ........................اااااااااااا بگگگگم؟؟؟؟؟.......
دلیل آسمون ساده است و منطقی. به خاطر آوردن تمام چیزههایی که مدتی فراموش کرده بود تنها
دلیل شادی اون بود.
خیلی وقت بود که یادش رفته بود کیه؟چی کاره است؟چی کار داره می کنه؟ چی کار باید بکنه؟
ولی یه روز که داشت با خورشید خانم حرف میزد یهو خیلی چیزا یادش افتاد و این شادی رو در
واقع مدیون خورشید خانوم.و باید براش کاری بکنه ولی چی کار؟؟؟؟؟؟؟؟



+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 16:26  توسط سپیده | 
 اولین قطرههای اشک امسال تو چشمام حلقه زدن و از چشمام خداحافظی کردن و آروم و
یواشی افتادن پایین............به یاد روزههای سخت پارسال افتادم......همین...
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 0:19  توسط سپیده | 
زمین دلش بارون می خواد  ُ سپید هم دلش بارون می خواد.
ولی آسمون با لجبازی تمام ستاره هاشو به رخ می کشه.
زمین و سپید اول با روی خوش ازش باون می خوان ُ ولی آسمون می گه نه........نه که نه
باز زمین و سپید ازش خواهش می کنن..........این بار مهربون تر .........شاید دل گندش به رحم بیاد و
چند قطره مهمونشون کنه.
ولی آسمون حسابی سر خوش و اصلا هم حاضر نیست کوتاه بیاد......اصلا امکان نداره....حرفش هم نزن
میگم فقط یه قطره می گه حتی یه قطره.
دیگه رمین وسپید کلافه شدن از ناز کشیدن خوب اونام غرور دارن ُ خیره خیره نگاش می کنن بلکه از رو
بره ولی ستاره های آسمون فقط چشمک می زنن انگاری پوز خند میزنن.
ستاره هام حسابی سر خوش ان ُ خوب که نگاهشون می کنی می بینی بین خودشون یواشکی
می رقصن.
خوب حق دارن ُ از این شب ها کم پیدا می شه آخه شب میلاد حضرت رسول(ص)
ولی زمین و سپید یادشون رفته بود و دلشون بارونی شده بود اما آسمون یادشون آورد چه خبره.
سرآخر همگی با هم شروع کردن به شعر خواندن و رقصیدن البته یواشکی
حالا لالای لالای لای لالای لای
حالا لالای لالای لای لالای لای
یه امشب شب عشق همین امشب رو داریم
چرا قصه غم رو واسه فردا نگذاریم...............
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 0:25  توسط سپیده |