![]() |
![]() |
|
|
دوست داشتم یه عالمه بنویسم...نیومد ...حسش رو می گم....نه حسش رو که دارم ولی ی ی ی
نمی دونم چه جوری بنویسم... . . . چرا ما آدما حرفهامونو می خوریم؟؟؟؟چرا واسه هم فیلم بازی می کنیم؟؟؟؟چرا می ترسیم؟؟؟؟ چرا با هم رو راست نیستیم؟؟؟؟؟چرا بعضی ها از شکست بعضی های دیگه خوشحال میشن؟؟؟ اصلا چه جوری خوشحال میشن؟؟؟؟ . . . چقدر دلم میخواد الان کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم اینجا بود.....خیلی وقت دادمش امانت چرا برش نمی گردونن؟؟؟؟شاید یکی دیگه برای خودم خریدم. . . نه...... بازم نتوانستم .این همه گفتم ولی انچه که باید میگفتم رو بازم نتوانستم...هیچ وقت نخواهم توانست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 17:23 توسط سپیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 اسفند 1387 آبان 1387 مهر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| پیوندها |
|
قالب ساز |
|
RSS
|